سایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگسایت آپلود عکس و آپلود سنتر فایل ایران بلاگ

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

اربعين اباعبدالله الحسين ع تسليت باد

اربعین، چرا فقط امام حسین(ع)؟


اربعین یعنی گذشت چهل روز از مصیبت جانگداز شهادت سرور و سالار شهیدان.. چرا فقط برای امام حسین علیه ‏السلام روز اربعین تعیین شده و برای امامان دیگر و حتی پیامبر اكرم صلی ‏اللَّه‏ علیه ‏و آله، مراسم روز اربعین نداریم؟

برای توضیح جواب این سؤال، به این مطالب توجه كنید:
1) فداكاری‏های امام حسین علیه‏السلام، دین را زنده كرد و نقش او در زنده نگه داشتن دین اسلام، ویژه و حائز اهمیت است. این فداكاری‏ها را باید زنده نگه داشت؛ چون زنده نگه داشتن دین اسلام است. گرامی‏داشت روز عاشورا و اربعین، در حقیقت زنده نگه داشتن دین اسلام و مبارزه با دشمنان دین است.

2) مصیبت حضرت امام حسین علیه‏السلام، برای هیچ امام و پیامبری پیش نیامده است. مصیبت امام حسین علیه‏السلام، از همه مصیبت‏ها بزرگ‏تر و سخت‏تر بود. اگر عامل دیگری هم در كار نبود، همین عامل كافی است كه نشان بدهد چرا برای امام حسین علیه‏السلام بیش از امامان دیگر و حتی بیش از پیامبر اسلام‏صلی‏اللَّه‏علیه‏وآله عزاداری می‏كنیم و مراسم متعددی برپا می‏كنیم.

3) در ماه محرم سال ۶۱ق. امام حسین علیه‏السلام، فرزندان، خویشان و یاران آن حضرت را كشتند و اسیران كربلا را به كوفه و شام بردند و همین اسیران داغدیده، روز اربعین شهادت امام حسین علیه‏السلام و یارانش، به كربلا رسیدند و همه مصائب روز عاشورا در آن روز تجدید شد و آن روز، روز سختی برای خاندان پیامبر بود.

4) دشمنان اسلام با به شهادت رساندن امام حسین علیه‏السلام، قصد نابود كردن دین اسلام را داشتند. دشمنان امام حسین علیه‏السلام تلاش كردند تا حادثه كربلا، به كلی فراموش شود و حتی كسانی را كه برای زیارت امام حسین علیه‏السلام می‏آمدند، شكنجه می‏كردند و می‏كشتند. در زمان متوكل عباسی، همه قبرهای كربلا را شخم زدند؛ مزرعه كردند و مردم را از آمدن برای زیارت قبر امام حسین علیه‏السلام، منع كردند. شیعیان هم برای مقابله با اینها، از هر مناسبتی استفاده می‏كردند كه یكی از این مناسبت‏ها، حادثه روز اربعین است.

5) یكی از نشانه‏های مؤمن، زیارت امام حسین علیه‏السلام در روز اربعین است. از حضرت امام حسن عسكری علیه‏السلام روایت شده است كه علامت‏های مؤمن پنج چیز است؛ پنجاه و یك ركعت نماز فریضه و نافله در شبانه‏روز، زیارت اربعین، انگشتر به دست راست كردن، پیشانی بر خاك نهادن در سجده و بسم الله را بلند گفتن‏۱ و یكی از وظایف شیعیان را اهتمام به زیارت اربعین بر شمرده‏اند.


۱. شیخ عباس قمی، مفاتیح الجنان، ص ۵۴۵.


http://www.ghadir.ca/content/view/150/97/




۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

*** نواب صفوی+ گفتگو با همسر شهید نواب صفوی

   تاریخ ایرانی: نیره‌ اعظم نواب احتشام‌ رضوی همسر نواب صفوی، در زمان شهادت نواب 22 ساله بوده و حاصل 8 سال زندگی مشترکش 3 فرزند دختر است. او اکنون ساکن مشهد است. در این سال‌ها کتابی از خاطراتش با نواب صفوی منتشر کرده و همچنان آن سالها را مرور می‌کند.به اعتقادش نواب چهره‌ای کاریزما بوده که اطرافیانش حاضر بوده‌اند خود را برای او و اعتقاداتش به احکام اسلام قطعه قطعه کنند.همسر نواب صفوی در گفت‌و‌گو با تاریخ ایرانی، از چهره‌ای که در این سالها از او ارائه شده راضی نیست و می‌گوید: نواب چهره‌ای حماسی بود که زندان را به مکتبی تبدیل کرد که بسیاری از افسران و ماموران به فدائیان اسلام پیوستند.


***

اصلی‌ترین بعد اعتقادی و دغدغه فکری نواب صفوی چه بود؟ وجه اعتقاد به اجرای احکام اسلامی چه میزان بر مشی و منش او اثرگذار بود؟
زمان آقای نواب زمان پهلوی بود و همه چیز ناهنجار بود. در ابعاد مختلف که نگاه می‌کردیم،هیچ چیز مطابق با احکام اسلام نبود. یک روز صاحب کارخانه‌ای آمد، در آن زمان آقای نواب مخفی بودند. گفتند این کارخانه چیست؟ گفتند کارخانه رسوبات، پرسیدند کارخانه رسوبات چیست؟ گفتند مشروب سازی!آقای نواب خیلی ناراحت شدند. به مصدق دستور دادند که این کارخانه را تعطیل کنید. مصدق جواب داد که وضعیت ایران از نظر مادی خوب نیست و باید این کارخانه باشد.‌ آقای نواب یک بیانیه بر ضد مصدق دادند. آن زمان نخست وزیر و شاه مملکت چنین تفکری داشتند. تمام ابعاد مختلف حکومت ضد دین بود. با تمام شئون مملکت که خلاف اسلام بود، ایشان مخالفت می‌کردند و گاهی که می‌خواستند سازشی با کشورهای غربی داشته باشند و ایران را دو دستی تقدیم آمریکا و انگلیس کنند، نواب با یک دیدگاه وسیع جهان‌بینی نگاه می‌کردند و می‌گفتند "ای پسر پهلوی بدان که فرزندان ایران و اسلام بیدار و هشیار هستند، اگر دست به سازش و معامله بزنی در یک روز روشن یا یک شب تاریک فرزندان اسلام به حساب جنایت‌تان خواهند رسید و شما را آتش جهنم فرا خواهد گرفت" این بیانیه‌ها چاپ می‌شد و سریع در دسترس مردم قرار می‌گرفت.

11سال علیه دستگاه حکومت مبارزه کردند. سالها در تهران و شهرهای دیگر مخفیانه زندگی کردند. حکومت هم دنبال نواب بود تا او را پیدا کند و تسویه حساب کند. اما آقای نواب از مخفی‌گاه هم کار خود را انجام می‌دادند و تمام سازشکاری آنها را می‌فهمیدند و به آنها اعلام می‌کردند، بازگشت کنید.اول هم این نبود که با خشونت باشد.‌همیشه آنها را اول دعوت به دین می‌کردند. می‌گفتند به اسلام برگردید. ‌کمک به اسلام کنید.‌به شاه و تمام مسولان مملکت می‌گفتند که اگر شما در مسیر اسلام قرار بگیرید ما حاضریم بجای یک سرباز مسلح از شما نگهداری و شما را حفظ کنیم. مساله حکومت و وزارت و صدارت و رییس جمهور بودن اصلا برای ایشان مطرح نبود. بعد اصلی نظر نواب اجرای احکام اسلام و دغدغه دین بود.

نواب صفوی در باب اجرای احکام اسلامی و فرامین شریعت چه توصیه‌هایی به نزدیکان خود می‌کرد؟
شخص نواب تربیت شده مکتب اسلام بود.به دلیل اینکه خودش در بالاترین راه حرکت می‌کرد. چند سال در نجف در حوزه‌های مختلف درس خواندند.‌علامه امینی که کتاب الغدیر را می‌نوشت استاد آقای نواب بودند.ایشان گفتند نواب اول شاگرد من بود اما بعدها چیزهای بزرگ از روح نواب تراوش کرد که من دیدم دیگر چیزی ندارم به نواب بدهم. نوابغ همیشه بیشتر از سن‌شان می‌دانند و حرکت می‌کنند.‌ ‌مادر آقای نواب می‌گفتند که از بدو کودکی و حتی دوران بارداری علائم و آثار کراماتی می‌دیدم که همیشه احساس می‌کردم این بچه شخصیت بزرگی خواهد شد.

خاطره‌ای از آنچه مادر نواب تعریف می‌کرد به یاد دارید؟

می‌گفتند زمانیکه باردار بودم خواب دیدم از طرف حضرت فاطمه(س) بغچه‌‌ای فرستادند. در یک بشقاب یک خوشه انگور بود که فقط سه حبه انگور داشت. می‌گفتند در عالم خواب وقتی بغچه را باز کردم دیدم که برد یمانی است. از خواب بیدار شدم معنی آن را درک نمی‌کردم اما مجتبی را حامله بودم. یا می‌گفتند در دوران بارداری سنگینی وزن این بچه را حس نمی‌کردم. می‌گفتند که بچه‌ها سخت متولد می‌شوند، برعکس همه او راحت متولد شد. در دوران بچگی که نواب را پیش دایه می‌گذاشتند، یک روز دایه بر پشت آقای نواب می‌زند. شب درعالم خواب سه خانوم سراغ ایشان می‌آیند و می‌گویند برو بچه را پس بده! چند شب این خواب تکرار می‌شود که شب سوم به حالت مکاشفه ظاهر می‌شوند و می‌گویند مگر نگفتیم بچه ما را ببر پس بده ! دایه بی‌هوش می‌شود از ترس و فردا بچه را پس می‌آورند که من نمی‌توانم نگه دارم.

در باب رعایت مسایل احکام اسلامی‌ به اطرافیان سخت گیر بودند؟

از نظر زندگی خانوادگی بسیار بسیار ایشان رئوف و مهربان بودند. دوران زندگی مشترک ما حدود 8 سال شد. ایشان کوچکترین تذکر اسلامی‌ به من ندادند. اینگونه نبود که ایشان تذکری درباره حجاب یا حضور من در مجالس و... بدهند، اما آنقدر مکتب ایشان مکتب انسانی و آموزنده بود که هر کس کنار او می‌نشست خود را موظف می‌دانست که آنچه برعهده او هست را انجام بدهد.

پس شما خودتان رعایت می‌کردید؟

پدرم مرحوم احتشام رضوی رهبر انقلاب خراسان بودند. زمان رضاخان علیه بی‌حجابی قیام کردند. به فرمان پدرم تعداد زیادی کلاه پهلوی پاره می‌شود. پدرم همان زمان گفتند که امروز کلاه بی‌غیرتی بر سر شما می‌گذارند و فردا پرده عفاف از سر زن‌های شما بر می‌دارند. پدرم برای اینکه بی‌حجابی نشود، قیام می‌کنند که مسجد گوهرشاد را به توپ می‌بندند و پدرم جزو مجروحین بودند، به تهران منتقل می‌شوند. در طول چهار جلسه دادگاهی محکوم به اعدام می‌شوند اما در پایان قضات به نفع پدرم رای می‌دهند. به چند سال زندان محکوم و تبعید شدند.پس از سقوط رضاخان در سال 1320 پدرم از تبعید آزاد شد و به تهران آمدند.

آشنایی نواب صفوی با خانواده شما چگونه بود؟

در آن زمان پدرم با روزنامه پرچم اسلام مصاحبه می‌کرد و وقایع انقلاب خراسان را پی در پی می‌نوشتند.آقای نواب این مطالب را در روزنامه می‌خواندند و خیلی دلشان می‌خواست این نواب احتشام را بببینند. پدرم بالای منبر گفته بودند این مرتیکه رضا سیاه حمال را بندازید؛ پایین بکشید.اغتشاش کنید. تاج و تخت این نوکر انگلیس را تصاحب کنید. این سخنان در زمانی بود که محمدرضا شاه بر تخت سلطنت بود. آقای نواب تعجب می‌کردند که پدر من اینگونه با شجاعت این مطالب را مطرح می‌کند و چاپ می‌شود. خیلی مایل بودند پدرم را ببینند. در یک مجلسی پدرم و آقای نواب تصادفا همدیگر را می‌بینند و با هم آشنا می‌شوند که در نتیجه این آشنایی و رفت و آمدها در نهایت منجر به خواستگاری از من و ازدواج شد.

هنگام ازدواج چند سال داشتید؟

من 14 سال داشتم اما با سن کم پدرم همه شئون زندگی را به من یاد داده بود. به من گفتند در کنار مرد بزرگی هستی،هیچ گاه سعی نکن چیزهایی را که خواستند مخفی باشد، بدانی و آنها را تجسس کنی. اسرار همسرت را به کسی نباید بگویی،هرگز رفتاری نداشته باش که همسرت از مجالست با شما احساس ناراحتی کند. در طول 8 سال زندگی من هیچ‌گاه کوچکترین تقاضایی از آقای نواب نداشتم.همیشه به پدرم می‌گفتم من را به سرباز امام زمان داده‌اید، پس خودتان باید احتیاجات و زندگی مرا تامین کنید.از سوی دیگر اطرافیان آقای نواب هم همه اهل تدین و خداشناس بودند. همه در راه اسلام قدم بر می‌داشتند و آنقدر به آقای نواب باور و اعتقاد داشتند و عشق می‌ورزیدند که اگر آقای نواب می‌گفتند، خودتان را قطعه قطعه کنید، می‌کردند.

پس به اعتقاد شما نواب چهره‌ای کاریزما برای اطرافیان داشت؟

حرف نواب برای اطرافیانش مانند وحی بود. خیلی‌ها مجذوب نواب بودند. در همه نقاط کشور اینگونه بود.روسای ایل در کرمانشاه و نقاط دیگر به نواب اصرار می‌کردند که شما یک دختر از ایل ما بگیرید ما با تمام ایل در خدمت و حمایت شما در می‌آییم و اگر کودتا خواستید کنید ما در کنار شما هستیم. اما آقای نواب توجهی به زن گرفتن نداشتند. کاملا مخالف بودند. هدفشان این بود که نسبت به همسر خودشان وفادار باشند. اما یکبار من سوال کردم نمی‌دانم میزان علاقه شما به خانواده‌تان چقدر است، آیا اصلا خانواده را دوست دارید یا نه؟ گفتند من اگر بخواهم با دیگران مقایسه کنم علاقه شخصی من شاید از اکثر مردم بیشتر است.‌اما هیچ کس نمی‌تواند مانع هدف من باشد.

تمام مراجع و علمای بزرگ که درآن زمان طلبه‌های جوانی بودند می‌گفتند وقتی آقای نواب در مدرسه فیضیه قم می‌آمدند و می‌ایستادند روی یک سنگ بزرگ سخنرانی می‌کردند، ما طلبه‌هایی در رخوت بودیم که وقتی آقای نواب صحبت می‌کردند یک روح تازه و یک روح شجاعت و شهامت در ما بوجود می‌آمد. آیت الله مشکینی رحمه الله علیه می‌گفتند "وقتی آقای نواب می‌آمدند صحبت می‌کردند ما به کلی عوض می‌شدیم و حالت دیگر پیدا می‌کردیم." کلام آقای نواب در شنونده بسیار مهم بود.

مخفی شدن‌ها و تبعیدهای نواب از چه زمانی آغاز شد؟
از 15 بهمن 1327 که به سمت شاه تیراندازی کردند، آقای نواب در تعقیب بودند. شاید این تیراندازی فرمالیته بود اما باعث شد که نواب تحت تعقیب قرار بگیرد. در آن دوره آیت الله کاشانی را هم به قلعه فلک الافلاک تبعید کردند . آقای نواب بلافاصله یک بیانیه دادند که "پسر پهلوی دست از جنایتت بردار و آیت الله کاشانی را زود از تبعید خارج کن وگرنه به حسابت رسیدگی خواهد شد." پس از آن آیت الله کاشانی را به لبنان تبعید کردند. زمانی‌که آقای نواب در اختفا بودند بازهم بیانیه می‌دادند و آنها خانه به خانه دنبال آقای نواب می‌گشتند. در چنین شرایطی من هم باید مخفی می‌شدم. چون منزل خودم یا پدرم بودم بازداشت می‌شدم و تلاش می‌کردند از من به آقای نواب برسند.

کجا مخفی می‌شدید؟

منزل دوستان آقای نواب و فدائیان اسلام مخفی می‌شدم.هر چند روز یک بار باید مخفی‌گاه خود را تغییر می‌دادم و سالها به این روال زندگی کردم. دوستان آقای نواب از عموم مردم بودند گاهی ممکن بود یک تاجر تراز اول تهران و گاهی یک میوه ‌فروش ساده باشد. دوستان ایشان از افرادی که با ایمان و معتقد بودند، تشکیل می‌شد.

شما در جریان فعالیت‌ها و اقداماتشان بودید؟
پدرم به من یکسری تعلیماتی داده بودند که سعی کن زیاد در امور ایشان دخالت نکنید.اغلب شخصیت‌هایی که در دنیا توانسته‌اند به آنها برسند، از طریق همسرانشان بوده که توانسته‌اند اسرار آنها را بدست آورند. در نتیجه من سعی می‌کردم خودم را بی‌اطلاع نگه دارم. دوستانی که به منزل آنها می‌رفتیم، محبت داشتند و می‌گفتند اگر آقا رهبر مردم هستند شما هم رهبر خانم‌ها هستید. در آن سن کم بخاطر شرایطی که در آن قرار داشتم به اندازه یک زن 70 ساله تجربه داشتم.

شما چقدر در جریان اختلافات آقای نواب با روحانیونی مانند آیت الله کاشانی وآیت الله بروجردی بودید؟

من خیلی خودم را درگیر این مسایل نمی‌کردم که از این امور سوال کنم اما ایشان با آقای بروجردی و مراجع تلقید مخالف نبودند. نواب با علمایی که اهل مبارزه بودند در مسافرت‌هایی که به تمام نقاط ایران داشتند، ارتباط می‌گرفتند. یک بار وقتی من را به شیخ جام از علمای اهل سنت معرفی کردند، گفتند ما عاشق نواب بودیم. نواب مدتی مهمان آنها بود. یا مصر که رفتند جمال عبدالناصر می‌گفتند کانال سوئز باید دست اسرائیلی‌ها باشد. دانشجویان اعتراض ‌کردند و شعارهای آقای نواب را سر می‌دادند. یا زمانیکه اصلا کلمه فلسطین هنوز مطرح نبود آقای نواب برای حمایت از فلسطینی‌ها رفتند و ملاقاتی با ملک حسین داشتند که یک عکسی هست که نشان می‌دهد آقای نواب عتاب آمیز با او حرف می‌زند و به او می‌گوید "راهی که جدت علی رفت را برو، راه اشتباه دیگران که گمراه شدند را نرو!"

اختلافشان با آیت الله کاشانی سر مساله کارخانه مشروب سازی بود که نواب به مصدق نامه نوشت و گوش نکرد. از آیت الله کاشانی خواستند که پیگیری کنند و ایشان این کار را نکردند. نواب یک مقدار دلخور شدند بعد از آن هم آقای نواب 22 ماه در زندان مصدق بودند.

آیا فعالیت‌هایشان در دوران زندان متوقف شد و پس از آن دوره تغییری احساس کردید؟

خیر. زندان مرکز فعالیت‌های آقای نواب بود. روزی چند هزار نفر به ملاقات آقای نواب می‌رفتند.زندان مکتبی شده بود که ایشان می‌ایستادند و سخنرانی می‌کردند. بسیاری از سرهنگ‌ها و افسران و نظامی‌ها و پلیس همه در زندان جزء فدائیان اسلام می‌شدند. بیانیه‌های آقای نواب اکثرا از طریق همین افراد به بیرون منتقل و چاپ می‌شد. یک زمانی علوی مقدم، رییس شهربانی زندان ملاقات آقای نواب آمدند. صندلی برایشان آوردند، گفتند"نه، نه! خدمت آقای نواب ما باید دو زانو بنشینیم." خدا در وجود نواب چنان اقتدار و جاذبه‌ای را می‌گذاشت که آدم‌ها مجبور بودند، حرف نواب را بپذیرند.

چقدر چهره‌ای که در این سال‌ها از آقای نواب ارائه شده با شخصیت و عملکرد ایشان واقعیت داشته است؟

آقای نواب شخصیت حماسی داشتند. من خیلی چهره‌ای که از ایشان ارائه می‌شود را نپسندیدم. هنگام بازداشت آقای نواب می‌خواستند لباس روحانیت را از تن ایشان در بیاورند.بسیار افراد پستی بودند. نواب صفوی آنجا اعلام می‌کند، به جدم قسم، حق دست زدن به لباس من را ندارید چون می‌خواهم با همین لباس به شهادت برسم. یا زمانیکه برای تیرباران می‌خواستند ایشان را ببرند تقاضای آب می‌کنند تا غسل شهادت کنند.آبی که در اختیار ایشان قرار می‌دهند سرد بوده است آقای نواب از آنها می‌خواهد که آب گرم در اختیارشان بگذارند. زمانیکه زندانبان می‌گوید تو در آستانه مرگ هستی آب سرد و گرم چه فرقی برای شما دارد،عنوان می‌کنند اگر با آب سرد غسل کنم، ممکن است بدنم در اثر سرمای آب بلرزد و آن را به حساب ترس بگذارند.

شما چه زمانی در جریان تیرباران نواب قرار گرفتید؟

بعدازظهر همان روز که آقای نواب را به شهادت رساندند به ما اطلاع دادند و من سر مزار ایشان سخرانی کردم. 28 کامیون مسلح در آن مکان ایستاده بود، بعد از اینکه کمی ‌به خودم مسلط شدم، رفتم برای گرفتن پیکر همسرم ولی به من گفتند که همه اجساد خاک شده‌اند. من می‌خواستم با نشان دادن پیکرهای غرق به خون شهدا به مردم، انقلابی برپا کنم؛ بنابراین کوتاه نیامدم و به اتفاق عده‌ای از خانم‌های فدائیان اسلام به منطقه مسگرآباد که اجساد دفن شده بودند، رفتیم. با اینکه حکومت نظامی‌ بود و تجمع بیش از 3 نفر ممنوع، مردم از شهرستان‌های اطراف به آنجا آمدند و کم کم شلوغ شد. من در صف جلو نشسته و آرام آرام می‌گریستم. افسری جلو آمد و با لحن بی‌ادبانه ای گفت: "بلند شو! نمی‌خواهد گریه کنی." من ناگهان متحول شدم. ایستادم و فریاد زدم: "آری. خاندان آل محمد (ص) را بنی‌امیه همین گونه تسلیت دادند. ای یزید! چه خوب ثابت کردی که از چه نسبی هستی و..." یکی یکی مفاسد حکومت و مملکت و اهداف نواب را می‌گفتم. فضا را سکوت محض در برگرفته بود. همه و حتی ماموران حکومتی گوش می‌دادند و از گفتار من تعجب می‌کردند و گاهی هم گریه می‌کردند. به آنها گفتم که دختران خود را به گونه‌ای تربیت خواهم کرد که از تو انتقام بگیرند. تنها آرزوی من آن لحظه بود که رگبار مسلسل به من ببندند.روز سوم و هفتم نواب باز هم من بر سر مزار او صحبت کردم. فردا روزنامه‌ها تیتر زدند که روح نواب در همسرش حلول کرده است. این اسلامی‌ است که نواب می‌گفت و شجاعت را به دل ما می‌انداخت.

منبع: تاریخ ایرانی ،اعظم ویسمه
http://www.bultannews.com/fa/pages/?cid=38218

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

روایت حداد عادل از ازدواج دخترش با سید مجتبی


خبرگزاری زنان ایران (ایونا): آقای حدادعادل تعریف می کردند؛ «سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم رهبر انقلاب هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود؛ «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود .
بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است .»
یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند؛ «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم .»
آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند .
بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند؛ «آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم.» گفتم؛ «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟» گفتم؛ «آقا، اختیار ما دست شماست .»
آقا فرمودند؛ «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند .»
من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوری شان، در جنوب تهران خانه یی داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند .
هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند؛«در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم .»
من گفتم؛ «آقا، این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند؛ «می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»
فرمودند؛ «می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 150 ، 200 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم .
آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم. قبل از اینها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت؛ «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند؛ «خوب نیست.» من هم گفتم؛ «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند؛ «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.» قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد .
به آقا گفتیم در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بودیم بدوزند .
خلاصه قبل از اینکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند عروس را بیاورند .
فرمودند؛ «من اخلاقاً وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگویم .»
ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر، امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم؛ همان را بیاورید، می خوریم .»
بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه یی برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند. رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند .

خبرگزاری زنان ایران (ایونا)

۳0 آبان ۱۳۸۸ ۰۸:۴۸
http://www.sabainfo.ir/newsdetail-46344-fa.html

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

سالروز حماسه نه دی ( بيانات رهبری معظم درباره حماسه 9 دی سال88 )



9 دی سال 88
شور حسيني و غيرت اعتقادي ملت ايران را در 9 دي سال 88 به خيابان هاي سراسر كشور كشاند تا با خلق حماسه اي عظيم از حميت مذهبي، ملي و انقلابي بساط چند ماهه فتنه را جمع كنند. پس از اين خروش آرامش بخش مقام معظم رهبري در بيانات عديده شان بارها به اين حركت آگاهانه و به هنگام پرداختند. به دليل اهميت موضوع در نوشتار حاضر بخش هايي از فرمايشات ايشان درخصوص حماسه 9 دي سال 88 انتخاب و تقديم خوانندگان محترم شده است.


* ماندگار در تاريخ
روز نهم دي سال( 88) هم از همين قبيل است. نهم دي با دهم دي فرقي ندارد؛ اين مردمند كه ناگهان با يك حركت - كه آن حركت برخاسته از همان عواملي است كه نوزدهم دي قم را تشكيل داد؛ يعني برخاسته از بصيرت است، از دشمن شناسي است، از وقت شناسي است، از حضور در عرصه مجاهدانه است - روز نهم دي را هم متمايز مي كنند.
مطمئن باشيد كه روز نهم دي سال ( 88) هم در تاريخ ماند؛ اين هم يك روز متمايزي شد. -- اين حركت مردم اهميت مضاعفي داشت؛ كار بزرگي بود.

* دست اشاره الهي
هرچه انسان در اطراف اين قضايا فكر مي كند، دست خداي متعال را، دست قدرت را، روح ولايت را، روح حسين بن علي(عليه السلام) را مي بيند. اين كارها كارهايي نيست كه با اراده امثال ما انجام بگيرد؛ اين كار خداست، اين دست قدرت الهي است؛ همان طور كه امام در يك موقعيت حساسي - كه من بارها اين را نقل كرده ام - به بنده فرمودند: «من در تمام اين مدت، دست قدرت الهي را در پشت اين قضايا ديدم». درست ديد آن مرد نافذ با بصيرت، آن مرد خدا.
در شرايط فتنه، كار دشوارتر است؛ تشخيص دشوارتر است. البته خداي متعال حجت را هميشه تمام مي كند؛ هيچ وقت نمي گذارد مردم از خداي متعال طلبكار باشند و بگويند تو حجت را براي ما تمام نكردي، راهنما نفرستادي، ما از اين جهت گمراه شديم. در قرآن مكرر اين معنا ذكر شده است. دست اشاره الهي همه جا قابل ديدن است؛ منتها چشم باز مي خواهد.

* روز مجاهدت
مهم اين است كه انسان اين مجاهدت را بكند. اين مجاهدت به نفع خود انسان است؛ خداي متعال هم در اين مجاهدت به او كمك مي كند. نوزده دي مردم قم در سال 56 از اين قبيل بود، نهم دي سال ( 88) آحاد مردم كشور - كه حقيقتاً اين حركت ميليوني فوق العاده مردم حركت عظيمي بود - از همين قبيل است و قضاياي گوناگوني كه ما در طول انقلاب از اين چيزها كم نداشتيم. اين مجاهدت، راه را به ما نشان مي دهد.

* سجده شكر
... همان كساني كه از اول انقلاب با انقلاب و با امام دشمني كردند، سنگ زدند، گلوله خالي كردند، تروريسم راه انداختند. سه روز از پيروزي انقلاب در بيست و دوي بهمن گذشته بود، همين آدمها با همين اسمها آمدند جلوي اقامتگاه امام در خيابان ايران، بنا كردند شعار دادن؛ همانها آمدند توي خيابان، عليه نظام و عليه انقلاب شعاردادند. چيزي عوض نشده. اسمشان چپ بود، پشت سرشان آمريكا بود؛ اسمشان سوسياليست بود، ليبرال بود، آزادي طلب بود، پشت سرشان همه دستگاه هاي ارتجاع و استكبار و استبداد كوچك و بزرگ دنيا صف كشيده بودند!
امروز هم همين است. اينها علامت است، اينها شاخص است و مهم اين است كه ملت اين شاخصها را مي فهمد؛ اين چيزي است كه انسان اگر صدها بار شكر خدا را بكند، حقش را بجا نياورده است؛ سجده شكر كنيم.

* راز ماندگاري
اين ملت عظيم از قشرهاي مختلف در سراسر كشور نگاه مي كنند به صحنه، مي شناسند صحنه را؛ خيلي چيز بزرگ و مهمي است. ايني كه من عرض مي كنم روز نه دي در تاريخ ماندگار است، به خاطر اين است. مردم بيدارند؛ همين است كه كشور شما را نگه داشته است عزيزان من! همين است كه انقلابتان را حفظ كرده است؛ همين است كه جرأت سران استكبار را از آنها گرفته است كه بخواهند به ملت ايران حمله كنند؛ مي ترسند. حالا در تبليغات، زيد و عمرو و بكر را مي كشند جلو، بمباران تبليغاتي مي كنند؛ اما حقيقت قضيه چيز ديگري است.

* راهپيمايي حكومتي
گفتند راه پيمايي حكومتي! بي عقلها نفهميدند كه با اين حرف دارند حكومت را تعريف مي كنند؛ دارند از حكومت تمجيد مي كنند. اين چه حكومتي است كه در ظرف دو روز - روز عاشورا (يكشنبه) آن خباثتها را راه انداختند، روز چهارشنبه اين حركت عظيم راه افتاد - مي تواند يك چنين بسيج عظيم ملي را در سرتاسر كشور بكند؟ امروز كدام كشور ديگر، كدام حكومت ديگر چنين قدرتي دارد؟ قوي ترين حكومتهاي دنيا و ثروتمندترين شان - كه ولخرجي هاي زيادي هم براي جاسوس پروري و خرابكاري و تروريست پروري دارند - اگر همه تلاش شان را هم بكنند، نمي توانند ظرف دو روز، صد هزار نفر آدم را بياورند توي خيابانهاي شهرشان يا كشورشان. چند ده ميليون انسان در سرتاسر كشور بيايند! اگر به دستور حكومت آمده باشند، اين خيلي حكومت مقتدري است؛ پس خيلي حكومت قوي اي است كه اينجور امكان بسيج را دارد. اما حقيقت غير از اين است؛ حقيقت اين است كه در كشور ما حكومت و مردمي وجود ندارد - همه يكي اند - مسئولان حكومت، از شخص حقير اين بنده گرفته تا ديگران، هر كدام قطره هايي هستيم در اقيانوس عظيم اين ملت.(1)

* كار غيرمتعارف
شناسايي لحظه ها و انجام كار در لحظه نياز، خيلي چيز مهمي است. شوراي شما بحمدالله اين خصوصيت را داشته است. دلايل زيادي هم براي اين هست؛ آخري اش همين نهم دي است؛ قبلش -ده سال قبل از اين- 23تير است ...؛ آن روز هم نياز لحظه ها بود؛ اين يك كار متعارف و معمولي نبود. راه پيمايي مردم در بيست و دوي بهمن با همه عظمتي كه دارد ...يك كار متعارف است، يك كار روان شده است، شناخته شده است، متوقع است كه انجام بگيرد و انجام مي گيرد؛ اما بيست و سه تير در سال 78، يك كار متعارف نبود، يك كار متوقع نبود؛ اهميت داشت كه اين مجموعه بداند و بفهمد كه اين كار در آن شرايط، لازم است و آن را انجام بدهد. كار نهم دي ماه امسال هم همين جور بود. شناختن موقعيت، فهميدن نياز، حضور در لحظه مناسب و مورد نياز؛ اين اساس كار است كه مومن بايد اين را هم با خود همراه داشته باشد تا بتواند وجودش موثر بشود؛ آن كاري را كه بايد انجام بدهد، بتواند انجام بدهد. خوب، الحمدلله شوراي هماهنگي تبليغات اين خصوصيت را داشته است. (2)

* حضور بدون فراخوان

راز ماندگاري اين انقلاب، اتكاي به ايمانهاست؛ اتكاي به خداست. لذا شما مي بينيد آن روزي كه توده عظيم مردم در سرتاسر كشور احساس كنند كه دشمني اي متوجه انقلاب است، احساس كنند كه دشمني جدي اي وجود دارد، بدون فراخوان حركت مي كنند مي آيند. روز نهم دي شما ديديد در اين كشور چه اتفاقي افتاد و چه حادثه اي پيش آمد. دشمنان انقلاب كه هميشه سعي مي كنند راه پيمايي هاي ميليوني را بگويند چند هزار نفر آمده اند - تحقير كنند، كوچك كنند - اعتراف كردند و گفتند در طول اين بيست سال، هيچ حركت مردمي اي به اين عظمت در ايران اتفاق نيفتاده است؛ اين را نوشتند و گفتند. آن كساني كه سعي در كتمان حقايق درباره جمهوري اسلامي دارند، اين را گفتند. علت چيست؟ علت اين است كه مردم وقتي احساس مي كنند دشمن در مقابل نظام اسلامي ايستاده است، مي آيند توي ميدان .

* حركت ايماني و قلبي

اين حركت ايماني است، اين حركت قلبي است؛ اين چيزي است كه انگيزه خدايي در آن وجود دارد؛ دست قدرت خداست، دست اراده الهي است؛ اين چيزها دست من و امثال من نيست. دلها دست خداست. اراده ها مقهور اراده پروردگار است. وقتي حركت خدايي شد، براي خدا شد، اخلاص در كار بود، خداي متعال اينجور دفاع مي كند. لذا مي فرمايد: «ان الله يدافع عن الذين امنوا». اين را دشمنان نظام اسلامي نمي فهمند، تا امروز هم نفهميدند .... (3)

* پيروزي ملت

البته سال گذشته، سال مهمي براي كشور ما بود. به نظر من ... سال 88، سال ملت ايران بود؛ سال پيروزي ملت ايران بود؛ سال حضور نمايان ملت ايران در عرصه هاي عظيم زندگي در نظام اسلام و در كشورمان بود. يك جا در بيست و دوم خرداد چهل ميليون نفر پاي صندوقهاي رأي آمدند؛ ... اين چيز بسيار مهمي است.

* آخرين ضربه ملت

آزمون مهمي بود براي كشور. ... هم عبرتهاي زيادي داشت، هم درسهاي زيادي داشت و در اين آزمون، ملت ايران پيروز شد. ... مي خواستند بين مردم اغتشاش ايجاد كنند. ... روساي جمهور كشورهاي مستكبر در اين قضيه وارد ميدان شدند؛ اغتشاشگران خياباني و خرابكاراني را كه با آتش زدن مي خواهند موجوديت خودشان را نشان بدهند، ملت ايران ناميدند؛ شايد بتوانند اوضاع را آنچنان كه طبق ميل خودشان است، در افكار عمومي دنيا و كشورمان تصوير و ترسيم كنند؛ اما شكست خوردند.
قوي ترين و آخرين ضربه را ملت در روز نهم دي و بيست و دوي بهمن وارد كرد. كار ملت ايران در 22 بهمن، كار عظيمي بود؛ نه دي هم همين جور. يكپارچگي ملت آشكار شد. همه كساني كه در عرصه سياسي به هر نامزدي رأي داده بودند، وقتي ديدند دشمن در صحنه است، وقتي فهميدند اهداف پليد دشمن چيست، نسبت به آن كساني كه قبلاً به آنها خوشبين هم بودند، تجديدنظر كردند؛ فهميدند كه راه انقلاب اين است، صراط مستقيم اين است. در بيست و دوي بهمن، ملت همه با يك شعار وارد ميدان شدند. خيلي تلاش كردند، شايد بتوانند بين ملت دو دستگي ايجاد كنند؛ اما نتوانستند و ملت ايستاد؛ اين پيروزي ملت بود. از بيست و دوم خرداد تا بيست و دوم بهمن - هشت ماه- يك فصل پرافتخار و پرعبرتي براي ملت ايران بود؛ اين يك درس شد. آگاهي جديدي به وجود آمد. فصل تازه اي در بصيرت ملت ايران گشوده شد. اين يك زمينه بسيار مهمي است. بايد بر اساس اين زمينه، حركت كنيم.(4)

* نقش علماي معتمد
يكي از تمايزات نظام جمهوري اسلامي اين است. مجموعه خبرگان، مجموعه علماي صاحب نام و صاحب شأن در بين مردم و مورد اعتماد مردم در همه قضايا، بخصوص در قضيه بسيار مهم رهبري و انتخاب رهبري و قضاياي مربوط به آن محسوب مي شود و همين حضور اثرگذار و حساس در بين مردم، آثار و بركات خودش را داشته است و دارد. حضور مردم در حوادث بزرگ و مهم و اعلان موضعي كه مي كنند - مثل راه پيمايي مهم بيست و دوم بهمن كه واقعاً يك پديده عظيمي بود در تاريخ انقلاب در اين شرايط و با اين اوضاع و احوال و قبل از آن، حضور مردم در خيابانها در سراسر كشور در نهم دي- بدون اينكه علما و راهنمايان معنوي مردم كه مورد اعتماد آنها هستند، دلهاي مردم را به حقايق اين انقلاب متوجه كنند، ميسر نمي شد. ...(5)

* بركت حضور جوانان
اگر صحبت كارهاي فناوري پيچيده است، همين جوانها هستند...

به ميدان عمل و خدمت و تلاش كه مي رسيم، همين حركت عظيم بسيج سازندگي را مي بينيم؛ به ميدان سياست و اعلام حضور كه مي رسيم، حركت نه دي را مي بينيم، حركت بيست و دوي بهمن را مي بينيم، حضور عظيم در انتخابات را مي بينيم؛ اينها معناش چيست؟ معناش اين است كه امروز جوانان ما- كه اكثريت قاطع ملت ما هستند - و عموم ملت ما در همان جهت حركت انقلاب اسلامي و با همان ضرب دست انقلاب، رو به فزايندگي هستند، دارند پيش مي روند. پس ما پيش رفتيم.(6)

* تلاش براي ملت

آنچه كه براي ما لازم است، اين است كه آحاد مردم، مسئولان، غير مسئولان، بخصوص جوانها، بخصوص كساني كه سخن و حرفشان تأثير دارد، احساس مسئوليت حضور در صحنه را از دست ندهند. هيچ كس نگويد من تكليفي ندارم، من مسئوليتي ندارم؛ همه مسئولند.

من مي بينم كه اين احساس مسئوليت را داريم. اين را مردم كشور ثابت كردند، ثابت مي كنند؛ حالا يك نمونه واضحش همين نه دي بود ...

-------------------------------------------------------------

1- در جمع مردم قم در سالگرد قيام 19 دي، (19/10/1388

2- در جمع اعضاي شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي (29/10/1388

3- در جمع فرماندهان و پرسنل نيروي هوايي ارتش، (19/11/1388

4- در اجتماع زائران حرم مطهر رضوي(1/1/1389

5- در جمع اعضاي مجلس خبرگان رهبري(6/12/1388

6- در جمع جهادگران بسيج سازندگي(31/6/1389

7- در جمع مردم مازندران در سالگردحماسه 6 بهمن، (6/11/1388

http://leader-khamenei.com/shenakhte-rahbar/leader-viewpoints/1418-9dey88.html